My WebMy Web، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
اکسوال بودنم ⁦:)♡اکسوال بودنم ⁦:)♡، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره
𝒜𝓎𝓁𝒶𝒜𝓎𝓁𝒶، تا این لحظه: 21 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

♡ッ𝙈𝙨.𝙉𝙤𝙗𝙤𝙙𝙮

🤎 hyun is here :) ♡ EXO_L 🧸

یادت باشد روزهایی را که نوشتن نجاتمان داد✞

1405/2/18 13:28
نویسنده : 𝒜𝓎𝓁𝒶
82 بازدید
اشتراک گذاری

خاکستری هم یک رنگ است. و گاهی آرام‌ترین زیبایی‌ها در همین سایه‌ها پیدا می‌شوند. 🌫️✨

✶ ᴍᴀʏ ʜᴀᴘᴘɪɴᴇꜱꜱ ꜰɪɴᴅ ᴜꜱ  ✶

آخرین باری که اینجا نوشتم، هنوز کیف مدرسه‌ام بوی مداد رنگی می‌داد. عطر پاک‌کن‌های توت‌فرنگی و دفترچه‌هایی که بی‌هدف پر از قلب کشیدن بود. سال آخر دبیرستان بودم و انگار همه چیز در زندگی رنگی بود. حتی روح آن دختر پُر از شور و شوق که یک روز، بدون هیچ دلیلی غیر از بودن، این وبلاگ را باز کرد.

اما حالا... سال آخر دانشگاهم. و همه چیز خاکستری شده. کدر. ساکن. مثل روزی که آسمان نفس نمی‌کشد. آن دختر رنگی دیگر نیست یا شاید هم هست، فقط یادش رفته چگونه بدون نور بدرخشد.

در این پنج سال، روزهای خوب هم داشتم. روزهای بد هم. تا جاهایی پیش رفتم که حتی فکر کردن به بعضی هایشان هنوز برایم ترسناک است. آن سمت‌های تاریک را دیگر نمی‌خواهم یادم بیاید. اصلاً. حالش را ندارم .

یک روزی بود که از همه چیز بریدم، از همه کس. آنقدر که فقط می‌خواستم دیگر وجود نداشته باشم. نه برای کسی، نه حتی برای خودم.

اما فقط یک نفر بود که گذاشت هنوز اینجا باشم. همان یک نفر. همان یک دلیلِ ساده و بزرگ. وجود یک شخص که نمی‌گذارم اسمش قشنگ معلوم شود، چون بعضی اسم‌ها را باید فقط برای خودت نگاه داری :))) ❤️

روزهای خوبی داشتیم. دوست‌های خوب به زندگی‌ام آمدند. همان هایی که با بودنشان ثابت کردند می‌شود بدون قضاوت نفس کشید. و خیلی‌ها هم ذات خودشان را به من ثابت کردند. همان طوری که خوب بلدند. بی‌صدا، سخت، و گاهی با یک رفتنِ ساده.

مامانم بارها مریض شد.

پدربزرگم را از دست دادم.. هر بار که تخت بیمارستان را می‌دیدم، می‌فهمیدم آدم‌ها چقدر زود می‌توانند از کنارت بروند.

سال ۱۴۰۴ و ۲۰۲۵ را می‌توانم صادقانه، بدون یک میلی‌متر اغراق، مزخرف‌ترین سال‌های عمرم اسم ببرم. سال هایی که فقط عبور کردن ازشان یک پیروزی بود.

اما هنوز اینجا ایستاده‌ام. نفس می‌کشم. نفس عمیق. از ته همان وجودی که یک روز می‌خواست نباشد. نوشتن را دوباره یاد می‌گیرم. آرام، کلمه به کلمه. امیدوارم روزهای بهتر زودتر خودشان را به من نشان بدهند. نه با حرف، نه با قول. فقط بیایند.

تا آن موقع... سلام دوباره. وبلاگ من دوباره باز است. با تمام خستگی‌ها، با تمام خاکستری بودنش. باز است برای شروع دوباره.

❤️

         

پسندها (3)

نظرات (0)